20/02/2026
در سرم بمباران است
شبها جنگنده دور سرم میچرخند
هرشب پدافند آرزوهایم بمباران میشود
پیاد نظام ها بعد از جنگی سخت
مقر مغز مریضم را محاصره میکنند اما من فرماندهایم که عقبنشینی بلد نیست.
نقشهها را از زیر آوار بیرون میکشم
گرد و خاک را از روی رؤیاهایم میتکانم
پدافندم را از نو میسازم
با آجر آگاهی، با سیمان انضباط، با فولاد ایمان به فردا.
میدانم هر بمباران، فقط مصرف سوخت دشمن است.
هر شب که میگذرد، ذخیرهی ترس کمتر میشود.
پیادهنظام شک و تردید اگر هم محاصره کند،
من از درون سنگر خودم را بازسازی میکنم.
صبح که برسد
آسمان همین شهرِ ذهن
جای پرواز جنگندهها نیست
باند پرواز رویاهای تازه است.
من از جنگ خستهام
اما هنوز تسلیم نشدهام.
مغزم میدان نبرد بود،
حالا قرار است کارخانهی ساخت آینده باشد.
17/02/2026